، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

مسافر بهار

جشن تولد

امروز مامانی زهرا تدارک یه جشن حسابی برای طاها کوچولو دیده بودن که تقریبا همه ی آشناها و فامیل برای دیدنت تشریف آورده بودن دست همشون درد نکنه و ما هم خانواده باباگی و عمه ندا و بابایی اینا رو شام بردیم بیرون و یه کباب حسابی خوردیم و تو هم خیلی خوب خوابیده بودی و بعدش رفتیم شورابیل که اونجا هم تو خواب بودی و تو بغل باباجون که این اولین محل تفریحی بود که رفتی. 
8 تير 1391

قربانی کردن بع بعی

بابایی محمد برای سلامتی پسر کوچولو گوسفند قربانی کردن و گوشتش رو بین درو همسایه و فامیل پخش کردن     دستشون درد نکنه فردا باباجون و باباگی و مامانی نسرین و عمه ندا و فاطمه جون قراره بیان اردبیل و مامانی زهرا یه گوشت تپل نگه داشتن که با اونا کباب کنیم و بخوریم آخه من وبابا از قربونی که برات عقیقه کردیم نمی تونستیم بخوریم ولی فردا عوضش رو در میاریم عزیزکم عاشقتم می بوسمت ...
4 تير 1391

یک ماهگی

عزیزم یک ماهگیت مبارک  امروز من و مامانی تو رو بردیم مرکز بهداشت تا وضعیتت رو چک کنیم که شکر خدا 5 کیلو شدی و قدتم 54 سانت که خیلی ایده ال. عزیزترینم خیلی به هم وابسته شدیم من که برات قش می کنم چند روز پیش دل درد داشتی و نفخ اذیتت می کرد و خیلی گریه می کردی و من هم شروع کردم به گریه کردن اصلا طاقت گریه هاتو ندارم و دارو هاتو به موقع بهت میدم که دیگه دل درد نشی و گریه نکنی ولی در کل پسر خوبی هستی جیگر مامان چند دست از لباسات برات کوچیک شدن که برای یادگاری واست نگه می دارم. اصلا باورم نمیشه که چقدر زود یه ماه از تولدت گذشته و تو چقدر بزرگ تر شدی و شکلت نصبت به روز اول خیلی تغیر کرده خیلی دوست دارم   ...
2 تير 1391

اولین مسافرت کوچولو

پسرگلم امروز تو 17 روزگیت اولین مسافرتت رو تجربه کردی و من و مامانی زهرا همسفرت بودیم و تو چقدر خوش سفر  پروازمون 10:45 به مقصد اردبیل بود و بابایی و خاله سما و دایی امیر تو فرودگاه منتظرمون بودن این دفعه برای دیدنمون لحضه شماری می کردن البته بیشتر به خاطر تو (به گفته ی خودشون) نانازم تو هواپیما چندتا کوچولوی دیگه ام بودن که تو از همشون کوچیک تر بودی و یکیشون که یه ماهه بود اسمش امیرعلی بود که خیلی گریه می کرد.   ...
19 خرداد 1391

رفتن پیش آقای دکتر

پسر گلم، امروز بردیمت پیش آقای دکتر رحیمی که آقای دکتر وضعیتت رو چک کنن و رشدت رو بررسی کنن. شکر خدا آقای دکتر کاملا از رشدت راضی بودن. فقط این روزا یه مقدار دل درد داری که آقای دکتر برات دو تا قطره نوشتن که باید قبل از شیر خوردن بخوری. امیدوارم هرچه زودتر این مشکل رفع بشه و طاها جون هیچ مشکلی نداشته باشه.  ...
17 خرداد 1391

جشن تولد

بهارکم امروز برات جشن تولد گرفتیم و  همه ی فامیل ها رو دعوت کردیم و انصافا یه جشن حسابی شد و خیلی خوش گذشت. هر کسی در مورد چهره ی تو یه نظری داشت ولی اکثرا نظرشون این بود که تو شبیه بابا جون هستی. تو هم امروز خیلی پسر خوب و ساکتی بودی و همش خوابیده بودی.  فرشته کوچولوی من جشن تولدت مبارک      ...
12 خرداد 1391

افتادن ناف قندعسل

عزیزکم امروز رفته بودیم خونه ی عمه پری, برای رفتن به دکتر اطفال. چون یه کوچولو زردی داری که با تشخیص خانم دکتر با یه قطره خوراکی رفع می شه.(زردی 6.5) امروز قبل از رفتن به دکتر, مامانی زهرا داشتن آمادت می کردن که یه دفعه دیدیم یه چیزی از تو لباست افتاد که نگاه کردیم دیدیم بند نافته که با دیدنش خیلی خوشحال شدیم، چون تو دیگه راحت می شی. گلکم عاشقانه دوست دارم.  
10 خرداد 1391

عقیقه آقا طاها

پسر گلم، یه رسم اسلامی هست که وقتی بچه به دنیا میاد براش قربونی می کنن که اصطلاحا عقیقه نامیده میشه. وقتی قربونی رو عقیقه می کنن یه دعاهای مخصوصی داره که باید خونده بشه. همینطور پدر و مادر نمی تونن از گوشت قربونی بخورن و کلی تشریفات دیگه. امروز بابایی رفت و برا طاها خان از کن یه قربونی خرید. نصف گوشت قربونی رو به خانه سالمندان دادیم و نصف دیگه رو بین دروهمسایه تقسیم کردیم. امیدوارم این قربونی مورد قبول خدا واقع بشه و پسر گلم سالم و صالح بزرگ شه.  پسر گلم خیلی دوست دارم   ...
9 خرداد 1391

جشن نام گذاری

عزیز مادر، جشن نام گذاری یکی از سنت های قدیمی ما ایرانیاست که شب هفتمی که بچه به دنیا میاد, همه فامیل دور هم جمع میشن و بزرگ خانواده بعد از خوندن اذان و اقامه تو گوش نوزاد، رسماً اسم نوزاد رو اعلام می کنن که باباگی اسم تو رو که قبلا انتخاب کرده بودیم " سید محمد طاها " گذاشتن. اولش قرار بود اسمت رو طاها بزاریم ولی چون شب میلاد امام محمد باقر(ع) به دنیا اومدی, تصمیم گرفتیم که اسمت رو محمد طاها بزاریم. امیدوارم از اسمت خوشت بیاد و حضرت محمد(ص) در همه حال پشتیبانت باشه. 
8 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسافر بهار می باشد