، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

مسافر بهار

پسر خوب

دیشب طاها جونم برای اولین بار می خواست بره عروسی و من خیلی استرس داشتم که نکنه پسر کوچولو تو  عروسی اذیّت بشه و به ما هم خوش نگذره اما برخلاف تصوراتم پسرم خیلی اروم بود و کل عروسی رو خوابید ونه من رو اذیّت کرد ونه خودش اذیّت شد. دو هفته دیگه عروسی اقا پوریا و فاطمه جون امید وارم که اونجاهم پسر خوبی باشه  ...
9 شهريور 1391

مسافرت با مامان و بابا

 پسر  گل مامان  برا تعطیلات عید فطر تصمیم گرفتیم بریم اردبیل و عمو مسعود هم همراه ما بودن. کل مسیر رو خوابیدی و اصلا مارو اذیّت نکردی .  چند روزی که اونجا بودیم  خیلی بهمون خوش گذشت  و آقاجون ( بابابزرگ مامان و بابا ) رو هم موقع برگشت با خودمون اوردیم تهران و الان چند روزی میشه که مهمون ما هستن و تو هم با آقاجون خوب اخت شدی و دایی امیر هم بعد از چند روز امدن پیشمون  وبرات یه کارت پستال با اسم خودت خریدن که خیلی خوشگله، دستشون درد نکنه   ...
31 مرداد 1391

یه مشکل کوچیک

پسرم، امروز من و مامان بردیمت پیش آقای دکتر آخه چند وقتیه بالای شوشولت ورم کرده. من و مامان وقتی پی به این مشکل بردیم خیلی نگران شدیم و چند روز پیش رفتیم سونوگرافی و نتیجش رو امروز به آقای دکتر نشون دادیم. آقای دکتر گفتند که الحمدالله مشکل خاصی نیست و یه کیست کوچیکه که به احتمال زیاد خود به خود رفع بشه. البته گفتن که سه ماه دیگه دوباره بریم پیششون که معاینت کنن. امیدوارم هر چه زودتر این مشکل حل بشه و هیچ نگرانی واسه ما باقی نمونه. ...
17 مرداد 1391

جیگر مامان

فرشته کوچولوی مامان باز امروز یکی از اولین ها برات اتفاق افتاد و ما رو خوشحال و ذوق زده کرد. امروز برای اولین بار تونستی جغجغه تو ، تو دستای کوچولوت  بگیری و تکون بدی و هی سعی می کنی که به سمت دهنت ببری  که مامان مانع این کارت میشه. گلکم یواش یواش داری مهارت هاتو رو می کنی و ما رو بیش تر از پیش عاشق خودت. همچنین امروز برای اولین بار تونستی با قهقهه بخندی. وقتی میخندی خیلی ناز میشی و با لبخند های ملیحت دلبری می کنی. فدای خنده های نازت بشه مامان طاها جونم عاششششششششششششششششقققتم   ...
13 مرداد 1391

مادر و پسر

عزیزم  چند روزی بود که خاله سما زمزمه ی رفتن داشتن  چون تقریبا 20 روزی میشد که اومد بودن پیشمون و حالا می خواستن برن و ساعت 10:45 برای اردبیل بلیط داشتن که بابا خاله رو بردن فرودگاه که من و تو  به خاطر این که تو،  تو خواب ناز بودی با هاشون نرفتیم و حالا ما برای اولین بار مادر و پدر و  پسر تنها شدیم  و همچنین دلتنگ 
13 مرداد 1391

نامه ای به پسرم طاها

سلام شکلات مامان  از این که حالت خوبه خیلی خوشحالم و همه ی تلاشم رو می کنم که به لطف خدا همیشه خوب باشی. پسر گلم  از این که مامان و بابا رو اذییت نمی کنی اول از خدای مهربون و بعد از تو تشکر می کنم و حالا می خوام از کارهای با مزه ای که انجام میدی  برات بنویسم. یه جغجغه داری که توش چراغ داره و روشن میشه ، وقتی شبا تو اتاق تاریک روشنش می کنیم ، چشمات رو گرد  می کنی و بهش ذل می زنی . وقتی می خوای گریه کنی اول لب و لنچتو بازی میدی و بعد چند ثانیه شروع به گریه کردن میکنی  و اگه شانس بیاریم و زود به خواستت جواب مثبت بدیم لب و لنچه ی آویزونت رو جمع میکنی و اروم میشی و بعدش می خندی و که اون موقع است که می خوام قورتت بدم. ...
11 مرداد 1391

اولین مکان زیارتی طاها جون

دیشب افطار خونه عمه پری دعوت بودیم و بعد افطار تصمیم گرفتیم همگی باهم  بریم زیارت حضرت شاه عبدالعظیم، و ایلیاکوچولو رو که 6 سال بیشتر نداره و متاسفانه به بیماری دیابت مبتلا شده رو دعا کنیم و من دستای کوچولوت رو، رو به آسمون گرفتم و از طرف تو از خدای کوچولوها شفای کاملش رو خواستم. به امید بهبودی ایلیای دوست داشتنی پسرکم از شاه عبدالعظیم برات یه اسباب بازی دلفین که هم چراغ داره و هم آهنگ و هم می چرخه خریدیم که خیلی هم ازش خوشت اومده  پسر گلم زیارتت قبول دوست دارم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی زیادددددددددددددددددددددددددد   ...
7 مرداد 1391

پسرم دو ماهه شد

عسلم دو ماهگیت مبارک پسر گلم امروز 2 ماه که با اومدنت خانوادمون رو 3 نفری کردی و نشاط خاصی به زندگی مون بخشیدی و از این بابت از خدای مهربون تشکر می کنم  و تو ر به خودش میسپارم . گلکم دیگه یواش یواش داری می خندی ، نمی دونی وقتی می خندی چقدر خوردنی میشی و دوست دارم بگیرم و قورتت بدم  مهربونم دیگه آدما رو با دقت نگاه می کنی و بهشون خیره می شی  و خلاصه که به دنیای اطرافت کنجکوانه نگاه می کنی یه نمونش این که به تابلوهای رو دیوارمون زل میزنی و هر کار هم میکنیم حواست پرت نمی شه. امروز من و بابا و خاله سما پسر کوچولو رو بردیم مرکز بهداشت برا زدن واکسن 2ماهگی، قند عسلم موقع واکسن زدن یه کوچولو گریه کردی ولی خیلی زود خوابت برد...
2 مرداد 1391

40 روزگی

پسر گلم امروز چهلمین روزیه که به دنیای ما بزرگتر ها پا گذاشتی و چراغ خونمون رو روشن کردی فدات بشم که انقدر مهربونی و با اومدنت زندگی ما رو قشنگ تر کردی. عزیزم مامانی امروز شما رو بردن حموم و غسل 40روزگیت رو بهت دادن. تو این 40 روز من هنوز نتونستم شما رو خودم حموم ببرم اخه خیلی کوچولو بودی ولی می خوام این بار خودم ببرمت حموم و یاد بگیرم چطور باید تو رو بشورم. خوشحالم که از حموم کردن خوشت می یاد و لذت می بری و بعدش حسابی می خوابی. 
11 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسافر بهار می باشد