، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

مسافر بهار

نامه ای به پسرم طاها

1391/5/11 21:45
نویسنده : بابا
231 بازدید
اشتراک گذاری

سلام شکلات مامان 

از این که حالت خوبه خیلی خوشحالم و همه ی تلاشم رو می کنم که به لطف خدا همیشه خوب باشی. پسر گلم  از این که مامان و بابا رو اذییت نمی کنی اول از خدای مهربون و بعد از تو تشکر می کنم و حالا می خوام از کارهای با مزه ای که انجام میدی  برات بنویسم. یه جغجغه داری که توش چراغ داره و روشن میشه ، وقتی شبا تو اتاق تاریک روشنش می کنیم ، چشمات رو گرد  می کنی و بهش ذل می زنی . وقتی می خوای گریه کنی اول لب و لنچتو بازی میدی و بعد چند ثانیه شروع به گریه کردن میکنی  و اگه شانس بیاریم و زود به خواستت جواب مثبت بدیم لب و لنچه ی آویزونت رو جمع میکنی و اروم میشی و بعدش می خندی و که اون موقع است که می خوام قورتت بدم. شیر خوردنت  رو نگو  که عاشقشم وقتی شیر می خوری همچین بهم ذل می زنی که فکر می کنم می خوای با هام حرف بزنی، ( این نگاه مهربونت رو خیلی دوست دارم ) و بعدش که آروغت  رو می گیرم  همچین آروغ می زنی که خودت از صداش می ترسی و گاهی اوقات گریه می کنی و وقتی تو رو، رو تختت می زارم خیلی سریع با آویز تختت ارتباط برقرار می کنی و براش دست و پا می زنی ، مخصوصا اگه آهنگش روشن باشه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسافر بهار می باشد