، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

مسافر بهار

مسافرت به اردبیل

19 اسفند من و نانازم برای دومین بار بابایی رو تنها گذاشتیم و رفتیم اردبیل اونجا بهمون خیلی خوش گذشت یه هفته ای بدون بابایی اونجا بودیم تا این که شب عید بابا جون قرار بود بیاد. تو اون روز خیلی تو شکمم تکون می خوردی فکر کنم شیطونکم می دونست باباش داره میاد و خوشحال بود. ( پسرم عاشقتم)
28 فروردين 1391

اولین حرکت قندعسل(20 هفتگی)

26 دی ماه بود که من با مترو از خونه ی عمه پری داشتم می رفتم خونمون که تو قطار یه حرکت کوچولو از جیرجیرکم رو احساس کردم ناخداگاه لبخند زدم و خیلی خوشحال شدم چون اون روز ها من منتظر تکون خوردنت بودم نمی دونی چقدر ذوق کرده بودم وقتی رقتم خونه زود به بابایی خبر دادم و خوشحالش کردم                 خیلی دوست دارم  ...
28 فروردين 1391

تشخیص جنسیت

27 بهمن من و بابایی رفتیم سونوگرافی تا از وضعیتت تو 20 هفتگی مطلع بشیم و چون به اندازه ای بزرگ شده بودی که جنسییتت مشخص می شد  1 ساعتی منتظر موندیم تا نوبتمون شد و رفیم پیش اقای دکتر. خیلی استرس داشتم  که چه خبری از وضعیتت قرار بشنوم که شکر خدا خبر سلامتیت رو اقای دکتر بهمون گفتن و وقتی بابایی از جنسیتت از اقای دکتر پرسیدن  اقای دکتر گفتن  پسره پسر  قند عسلم امیدوارم  پسر خوبی برامون باشی و باعث افتخارمون ...
16 اسفند 1390

ثمره زندگی

نورچشمم دقیقا دو سال و 8 روز از زندگی مشترک من و بابایی گذشته بود که فهمیدیم خدای مهربون تو رو به ما هدیه داده. شکر خدا من و بابایی زندگی خوب و خوشی باهم داریم که با اومدن تو، این خوشی صد چندان شد. الهی فدات شه مامان که انقدر خوبی و مامان رو اصلا اذیت نمی کنی. نانازم روز به روز داری بزرگ تر میشی و من و بابایی از این موضوع خیلی خوشحالیم و برای به دنیا اومدنت لحظه شماری می کنیم. به امید روزی که  با سلامتی به دنیا بیای و همه ی ما رو خوشحال کنی.  وای که چقدر دوست دارم   ...
6 بهمن 1390

امتحانات مامان

5 دی امتحان مامان شروع شد، قبلش فکر می کردم با وجود  کوچولوی نازم درس خوندن و رفتن به دانشگاه برام خیلی مشکل باشه اما قندعسلم من رو کاملا درک میکردی و پابه پام بیدار می‌شدی، باهم درس می‌خوندیم، می‌رفتیم دانشگاه  و سر جلسه کمک‌هاتو احساس می کردم به خاطر همین معدل این ترمم بهتر از ترم های قبلم شد.  برا این که  می‌خوام بیشتر مراقبت باشم، تصمیم گرفتم یه ترم مرخصی بگیرم. دردونه‌ی مامان دوست دارم. من و بابایی هم  قول میدیم برای موفقیتت در آینده تمام تلاشمون رو  بکنیم    ...
6 بهمن 1390

رفتن قندعسل به سینما

یه روزه سه‌شنبه من، بابایی، دوست بابایی(عمو محسن) و خانمشون که دوستای خانوادگی خوبی برامون هستن تصمیم گرفتیم برای تماشای فیلم " یه حبه قند " به سینما آزادی بریم. ما قبلا چندین بار با هم سینما رفته بودیم اما این بار برای من و بابایی فرق داشت چون این بار قند عسلمون، پاره تنمون هم همراهمون بود. تماشای فیلم  به همراه تو برامون واقعا لذت بخش بود.  میوه‌ی دلم  دوست دارم.    ...
6 بهمن 1390

پا قدم قندعسل

فدات بشم که خیلی خوش قدمی، از برکات وجودت و به لطف خدای مهربون، ما تونستیم خونه‌ی دلخواهمون رو بخریم  تا تو عزیز دلم با آرامش توش زندگی کنی و بزرگ بشی.    قندعسلم دعات مستجاب شد، امشب شنیدیم خاله سعیده  (دخترخاله ی مامان) هم یه مسافر کوچولو تو راه داره که تقریبا از تو 4 ماه کوچکتره.    جوجوی مامان دوست دارم   ...
6 بهمن 1390

اولین مسافرت قندعسل قبل از تولد

20 آبان ساعت 10:30 من و  تو که تو شکم مامان بودی به همراه بابایی رفتیم فرودگاه، ساعت 11:30 هواپیما به سمت اردبیل پرواز کرد و ما بابایی رو تنها گذاشتیم. 2،3 هفته ای تو اردبیل بودیم و خیلی خوش گذشت. دایی امیر هر روز برات خوراکی می خرید  تا من بخورم که تو شبیه دایی شی. تو این مدت دل هر جفتمون برای بابایی خیلی تنگ شده بود. 
6 بهمن 1390

غربالگری 3 ماهه اول

13 آذر ساعت 10 مامان وقت  آزمایش تو آزمایشگاه نیلو  داشت، بعد از آزمایش خون باید می رفتم سونوگرافی برای بررسی سلامتت از جهت NT و NB (سندروم داون) و ...  که شکر خدا سالم بودی. با توجه به سونو قبلی ما فکر می کردیم که 13 هفته‌ات است ولی همین سونو  دوم که دقیق تر هم بود کوچولومون رو 14 هفته و 6 روزه نشون داد. اون روز برای دومین بار صدای توپ توپ قلبت رو شنیدم، نانازم  شنیدن صدای قلب مهربونت بهم آرامش میده میبوسمت   ...
6 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسافر بهار می باشد