، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مسافر بهار

یک ماهگی

عزیزم یک ماهگیت مبارک  امروز من و مامانی تو رو بردیم مرکز بهداشت تا وضعیتت رو چک کنیم که شکر خدا 5 کیلو شدی و قدتم 54 سانت که خیلی ایده ال. عزیزترینم خیلی به هم وابسته شدیم من که برات قش می کنم چند روز پیش دل درد داشتی و نفخ اذیتت می کرد و خیلی گریه می کردی و من هم شروع کردم به گریه کردن اصلا طاقت گریه هاتو ندارم و دارو هاتو به موقع بهت میدم که دیگه دل درد نشی و گریه نکنی ولی در کل پسر خوبی هستی جیگر مامان چند دست از لباسات برات کوچیک شدن که برای یادگاری واست نگه می دارم. اصلا باورم نمیشه که چقدر زود یه ماه از تولدت گذشته و تو چقدر بزرگ تر شدی و شکلت نصبت به روز اول خیلی تغیر کرده خیلی دوست دارم   ...
2 تير 1391

اولین مسافرت کوچولو

پسرگلم امروز تو 17 روزگیت اولین مسافرتت رو تجربه کردی و من و مامانی زهرا همسفرت بودیم و تو چقدر خوش سفر  پروازمون 10:45 به مقصد اردبیل بود و بابایی و خاله سما و دایی امیر تو فرودگاه منتظرمون بودن این دفعه برای دیدنمون لحضه شماری می کردن البته بیشتر به خاطر تو (به گفته ی خودشون) نانازم تو هواپیما چندتا کوچولوی دیگه ام بودن که تو از همشون کوچیک تر بودی و یکیشون که یه ماهه بود اسمش امیرعلی بود که خیلی گریه می کرد.   ...
19 خرداد 1391

جشن تولد

بهارکم امروز برات جشن تولد گرفتیم و  همه ی فامیل ها رو دعوت کردیم و انصافا یه جشن حسابی شد و خیلی خوش گذشت. هر کسی در مورد چهره ی تو یه نظری داشت ولی اکثرا نظرشون این بود که تو شبیه بابا جون هستی. تو هم امروز خیلی پسر خوب و ساکتی بودی و همش خوابیده بودی.  فرشته کوچولوی من جشن تولدت مبارک      ...
12 خرداد 1391

افتادن ناف قندعسل

عزیزکم امروز رفته بودیم خونه ی عمه پری, برای رفتن به دکتر اطفال. چون یه کوچولو زردی داری که با تشخیص خانم دکتر با یه قطره خوراکی رفع می شه.(زردی 6.5) امروز قبل از رفتن به دکتر, مامانی زهرا داشتن آمادت می کردن که یه دفعه دیدیم یه چیزی از تو لباست افتاد که نگاه کردیم دیدیم بند نافته که با دیدنش خیلی خوشحال شدیم، چون تو دیگه راحت می شی. گلکم عاشقانه دوست دارم.  
10 خرداد 1391

جشن نام گذاری

عزیز مادر، جشن نام گذاری یکی از سنت های قدیمی ما ایرانیاست که شب هفتمی که بچه به دنیا میاد, همه فامیل دور هم جمع میشن و بزرگ خانواده بعد از خوندن اذان و اقامه تو گوش نوزاد، رسماً اسم نوزاد رو اعلام می کنن که باباگی اسم تو رو که قبلا انتخاب کرده بودیم " سید محمد طاها " گذاشتن. اولش قرار بود اسمت رو طاها بزاریم ولی چون شب میلاد امام محمد باقر(ع) به دنیا اومدی, تصمیم گرفتیم که اسمت رو محمد طاها بزاریم. امیدوارم از اسمت خوشت بیاد و حضرت محمد(ص) در همه حال پشتیبانت باشه. 
8 خرداد 1391

تشکر از شما دوستان

دوستای عزیزم از این که برای ما کامنت گذاشتین و تولد پسرمون رو تبریک گفتین, سپاس گذاریم . راضیه جان از این که پل ارتباطی ما همین وبلاگه, خیلی دوست دارم بدونم جواب ارشدت چی شد؟ سولماز عزیز از اینکه به همین زودی دختر خوشگلت رو می خوای بگیری تو بغلت خیلی خوشحالم, چون  این بهترین لحظه ایه که یه مادر می تونه تجربه کنه, برای تو و کوچولوت آرزوی سلامتی می کنم. و سپاس و تشکر از همه ی دوستان و فامیل که برای تبریک تولد پسرمون باهامون تماس گرفتن و ما رو خوشحال کردن. ...
8 خرداد 1391

شب تولد گل پسرم

امروز صبح من و مامانی زهرا رفتیم دکتر تا خانم دکتر دوباره وضعیت من و گل پسرم  رو چک کنن که بعد یه سونو  متوجه شدیم که مایع آمونوتیک آقا طاها کمتر از هفته ی پیش شده, که خانم دکتر پیشنهاد دادن که اگه ما آمادگیشو داریم فردا گل پسرمون به صورت سزارین به دنیا بیاد, برای ما هم که سلامتی کوچولومون از همه چی مهم تره, قرار شد فردا صبح من تو بیمارستان فرمانیه بستری شم تا قندعسلمون ساعت 1 ظهر 91/3/2  پا به دنیای زیبای ما بگذاره و این زیبایی رو برای ما صد چندان بکنه انشاالله.   خوشگل مامان از این که فردا تو رو تو بغلم میگیرم و میبوسمت خیلی خوشحالم و فکر نمی کنم امشب از شدت خوشحالی بتونم بخوابم به امید روزی که همه ی مامان ها...
1 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسافر بهار می باشد