، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

مسافر بهار

مادر و پسر

عزیزم  چند روزی بود که خاله سما زمزمه ی رفتن داشتن  چون تقریبا 20 روزی میشد که اومد بودن پیشمون و حالا می خواستن برن و ساعت 10:45 برای اردبیل بلیط داشتن که بابا خاله رو بردن فرودگاه که من و تو  به خاطر این که تو،  تو خواب ناز بودی با هاشون نرفتیم و حالا ما برای اولین بار مادر و پدر و  پسر تنها شدیم  و همچنین دلتنگ 
13 مرداد 1391

نامه ای به پسرم طاها

سلام شکلات مامان  از این که حالت خوبه خیلی خوشحالم و همه ی تلاشم رو می کنم که به لطف خدا همیشه خوب باشی. پسر گلم  از این که مامان و بابا رو اذییت نمی کنی اول از خدای مهربون و بعد از تو تشکر می کنم و حالا می خوام از کارهای با مزه ای که انجام میدی  برات بنویسم. یه جغجغه داری که توش چراغ داره و روشن میشه ، وقتی شبا تو اتاق تاریک روشنش می کنیم ، چشمات رو گرد  می کنی و بهش ذل می زنی . وقتی می خوای گریه کنی اول لب و لنچتو بازی میدی و بعد چند ثانیه شروع به گریه کردن میکنی  و اگه شانس بیاریم و زود به خواستت جواب مثبت بدیم لب و لنچه ی آویزونت رو جمع میکنی و اروم میشی و بعدش می خندی و که اون موقع است که می خوام قورتت بدم. ...
11 مرداد 1391

اولین مکان زیارتی طاها جون

دیشب افطار خونه عمه پری دعوت بودیم و بعد افطار تصمیم گرفتیم همگی باهم  بریم زیارت حضرت شاه عبدالعظیم، و ایلیاکوچولو رو که 6 سال بیشتر نداره و متاسفانه به بیماری دیابت مبتلا شده رو دعا کنیم و من دستای کوچولوت رو، رو به آسمون گرفتم و از طرف تو از خدای کوچولوها شفای کاملش رو خواستم. به امید بهبودی ایلیای دوست داشتنی پسرکم از شاه عبدالعظیم برات یه اسباب بازی دلفین که هم چراغ داره و هم آهنگ و هم می چرخه خریدیم که خیلی هم ازش خوشت اومده  پسر گلم زیارتت قبول دوست دارم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی زیادددددددددددددددددددددددددد   ...
7 مرداد 1391

پسرم دو ماهه شد

عسلم دو ماهگیت مبارک پسر گلم امروز 2 ماه که با اومدنت خانوادمون رو 3 نفری کردی و نشاط خاصی به زندگی مون بخشیدی و از این بابت از خدای مهربون تشکر می کنم  و تو ر به خودش میسپارم . گلکم دیگه یواش یواش داری می خندی ، نمی دونی وقتی می خندی چقدر خوردنی میشی و دوست دارم بگیرم و قورتت بدم  مهربونم دیگه آدما رو با دقت نگاه می کنی و بهشون خیره می شی  و خلاصه که به دنیای اطرافت کنجکوانه نگاه می کنی یه نمونش این که به تابلوهای رو دیوارمون زل میزنی و هر کار هم میکنیم حواست پرت نمی شه. امروز من و بابا و خاله سما پسر کوچولو رو بردیم مرکز بهداشت برا زدن واکسن 2ماهگی، قند عسلم موقع واکسن زدن یه کوچولو گریه کردی ولی خیلی زود خوابت برد...
2 مرداد 1391

40 روزگی

پسر گلم امروز چهلمین روزیه که به دنیای ما بزرگتر ها پا گذاشتی و چراغ خونمون رو روشن کردی فدات بشم که انقدر مهربونی و با اومدنت زندگی ما رو قشنگ تر کردی. عزیزم مامانی امروز شما رو بردن حموم و غسل 40روزگیت رو بهت دادن. تو این 40 روز من هنوز نتونستم شما رو خودم حموم ببرم اخه خیلی کوچولو بودی ولی می خوام این بار خودم ببرمت حموم و یاد بگیرم چطور باید تو رو بشورم. خوشحالم که از حموم کردن خوشت می یاد و لذت می بری و بعدش حسابی می خوابی. 
11 تير 1391

جشن تولد

امروز مامانی زهرا تدارک یه جشن حسابی برای طاها کوچولو دیده بودن که تقریبا همه ی آشناها و فامیل برای دیدنت تشریف آورده بودن دست همشون درد نکنه و ما هم خانواده باباگی و عمه ندا و بابایی اینا رو شام بردیم بیرون و یه کباب حسابی خوردیم و تو هم خیلی خوب خوابیده بودی و بعدش رفتیم شورابیل که اونجا هم تو خواب بودی و تو بغل باباجون که این اولین محل تفریحی بود که رفتی. 
8 تير 1391

قربانی کردن بع بعی

بابایی محمد برای سلامتی پسر کوچولو گوسفند قربانی کردن و گوشتش رو بین درو همسایه و فامیل پخش کردن     دستشون درد نکنه فردا باباجون و باباگی و مامانی نسرین و عمه ندا و فاطمه جون قراره بیان اردبیل و مامانی زهرا یه گوشت تپل نگه داشتن که با اونا کباب کنیم و بخوریم آخه من وبابا از قربونی که برات عقیقه کردیم نمی تونستیم بخوریم ولی فردا عوضش رو در میاریم عزیزکم عاشقتم می بوسمت ...
4 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسافر بهار می باشد