، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مسافر بهار

ختم قرآن

امروز به کمک خدا تونستم  قرآن رو که برای سلامتی امام زمان شروع کرده بودم ختم کنم. توی یه کتاب خوندم  اگه مامانا وقتی نینی های نازشون تو شکمشونه قرآن بخونن، به حافظ قرآن شدن کوچولوشون کمک میکنن. امیدوارم تو هم یه روز حافظ قران بشی.   ...
28 فروردين 1391

نوروز 91

عید امسال واسه من و بابایی یه عید بیاد ماندنی تری بود چون ما نوروز رو 3 نفری جشن گرفتیم. البته در کنار خانواده های مامان و بابا. بهترینم، با این که هنوز به دنیا نیومدی ولی کلی عیدی جمع کردی. بابایی محمد رضا، عمو مسعود، دایی امیر، امیررضا، امیرحسین، مبینا و فاطمه ...  دست همشون درد نکنه  انشاالله به دنیا اومدی از همشون باید تشکر کنی  
28 فروردين 1391

سیزده بدر

دیروز بابا جون برگشت تهران و مارا تنها گذاشت و ما سیزده بدر رو بدون بابایی به در کردیم سیزده بدر خوبی بود و خوش گذشت (سیزده بدرت مبارک) 
28 فروردين 1391

چهار شنبه سوری

عزیزکم چهار شنبه سوری امسال من به خاطر تو کوچولوی نازم بیرون نرفتم آخه تو دیگه تقریبا بزرگ شده بودی و نسبت به صدا های بلند واکنش نشون می دادی  و مامانی اینا هم به خاطر ما بیرو ن نرفتند و همگی چهارشنبه سوری رو توی خونه بودیم ولی حیف که باباجون پیش ما نبود (چهارشنبه سوریت مبارک) ...
28 فروردين 1391

اسباب کشی

اواسط بهمن ماه بود که ما داشتیم وسایل هامون رو جمع می کردیم برای اسباب کشی به خونه ی جدید اون روز ها من سرما خورده بودم و زیاد حال خوبی نداشتم ولی به کمک بابایی و خاله سما که برای کمک به مامان اومده بودند همه ی وسایل هامون رو جمع کردیم و رفتیم خونه ی جدید و اونجا هم چند روز طول کشید تا وسایل هامون رو بچینیم چون تو توی شکم مامان بودی بابایی و خاله سما نمی ذاشتن من کار کنم و خودشون همه ی کار هارو انجام می دادن ولی در کل روز های سختی برای ما بود احساس می کردم تو هم خسته شدی ولی خوب از الآن باید مرد به بار بیای دیگه!
28 فروردين 1391

مسافرت به اردبیل

19 اسفند من و نانازم برای دومین بار بابایی رو تنها گذاشتیم و رفتیم اردبیل اونجا بهمون خیلی خوش گذشت یه هفته ای بدون بابایی اونجا بودیم تا این که شب عید بابا جون قرار بود بیاد. تو اون روز خیلی تو شکمم تکون می خوردی فکر کنم شیطونکم می دونست باباش داره میاد و خوشحال بود. ( پسرم عاشقتم)
28 فروردين 1391

اولین حرکت قندعسل(20 هفتگی)

26 دی ماه بود که من با مترو از خونه ی عمه پری داشتم می رفتم خونمون که تو قطار یه حرکت کوچولو از جیرجیرکم رو احساس کردم ناخداگاه لبخند زدم و خیلی خوشحال شدم چون اون روز ها من منتظر تکون خوردنت بودم نمی دونی چقدر ذوق کرده بودم وقتی رقتم خونه زود به بابایی خبر دادم و خوشحالش کردم                 خیلی دوست دارم  ...
28 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسافر بهار می باشد